تبليغاتX
یادداشت ها
 

نمي دانم شب يلدا براي مردم چه خاطره ي خوشي را تداعي مي کند که اين شب را چنين به بزم مي نشينند؟ نمي دانم اين بلند ترين شب سال، اين بلند ترين تاريکي سال، اين طولاني ترين ظلمت در بطن ظلمت، چه دارد که مردم را به شادي وا مي دارد؟ گويي مردمي که در جشن شب يلدا شادي مي کنند و در کنار عزيزان خود لحظات خوشي سپري مي کنند، هيچ غمي در دل ندارند، هيچ کمبودي در اين زندان پر زرق و برق دنيا احساس نمي کنند، هيچ ظلمت و تاريکي در اين جهان آزارشان نمي دهد، حتي هيچ دردي در درون احساس نمي کنند که در انتظار درمان آن باشند، و حتي به خود نمي گويند که شايد... شايد اين جمع شدن خانواده و گرامي داشت شب يلدا بهانه باشد، بهانه اي براي يادآوري رنج دوران، نشانه اي براي يادآوري کمبود انسان، براي يادآوري دوري از منابع علم پروردگار، يادآوري دوري از آبشار رحمت آفريدگار، دوري از خورشيد فروزان، از پدر مهربان، پدر مهربان عالميان...

نمي دانم... شايد اين برداشت درست نباشد. شايد اجداد اين مردم فراموش کار، از قديم الايام از ظلمت اين شب دراز به آغوش بزرگتر هاي خود پناه مي برده اند و اکنون مردم پس از گذشت سالها هدف از اين جمع شدن را فراموش کرده و اين شب را به خوشي مي گذرانند... شايد در گذشته بوده اند افرادي که در اين شب به ياد پدر غريبشان، به ياد سرور و عزيز گمشده ي شان، گرد هم جمع مي شدند و به جاي خوردن ميوه ي شيرين شب يلدا، به ياد محصول تلخ و چندش آور بشر در يلداي غيبت به سوگ مي نشستند و اشک يتيمي مي ريختند. شايد هنوز هم باشند کساني که در طول زندگي خود لحظاتي را -هرچند اندک- چشم انتظار آن عزيز غايب از نظرند. چشم انتظار ديدن کسي که لحظه به لحظه به ياد ما جماعت غافل است. که اگر به ياد ما نبود هر آن بلا بر ما نازل مي شد و دشمنان ما را در هم مي کوبيدند. شايد باشند کساني که همچنان که دلهره و دغدغه ي سلامتي عزيزان و فرزندانشان دلشان را مي لرزاند براي سلامتي بهانه ي زندگي اندکي به فکر باشند، براي امان آن سليمان زمان از شر نامردمان صدقه اي دهند، هرچند ران ملخي در پيشگاه او باشد. شايد هنوز باشند کساني که بي بهانه و بي مناسبت کمر همت به بزرگ داشت ياد آن آيينه ي تمام نماي رحمت و عطوفت الاهي مي بندند.

شايد بوده اند چنين کساني... شايد هنوز هم باشند... شايد... و اي کاش...

 

 

 توجه:

مطلب بالا قصد توهین به هیچ سنت و رسم و رسومی را نداشته و فقط جنبه ی درد دل داشت.

+ نوشته شده در  86/09/25      | 

با سلام و  بي مقدمه:

اگر بخواي براي خدا پيام كوتاه بفرستي چي مينويسي؟

منتظر پيام هاي شما هستم

اگه خجالت مي كشيد مي تونيد بدون اسم بنويسيد

+ نوشته شده در  86/04/09      | 

 

نشسته بودی کنج اتاق، یادت هست؟ پروانه های شوق از نگاهت پر می کشیدند و بر دلم می نشستند. من نیز گل سرخ سینه ام را محمل فرودشان ساخته بودم.
از دلم شهد محبت بر می داشتند و در کام تو می ریختند. تو نیز مرا جرعه نوش کوثر کرده بودی و میهمان خود.
پاسخ لبخند را لبخند بود و بوسه های نگاه، ترنم دل هایمان را دو چندان می کرد.

دستت به گردش آسیاب مشغول بود ودلت به ذکر خدا. من نیز شیفتۀ نجوای دلت. کلامت مِهر بود و جرعه نوش زبان پدر. یادت هست در آغوشش اوج می گرفتی و شمیم وجودش تو را به دیار بهشت رهنمون می شد؟
و من قامت رعنایت را می نگریستم، در آغوش پدر.
انصاف کن فاطمه جان! حال چگونه اجازه می دهی قامت شکسته ات بر دیدگانم نقش بندد. دلم آتش می گیرد.
یادت هست آن روز های شاد را که سرود لبانت دلنواز بود؟ اینک ذکر های مدامت دل مردم شهر را آتش زده!
یادم نمی رود فروغ دو چشم ات را که شعله های محبت را در سینه ام شعله ور می ساخت. اینک چرا بر زمین می نگری؟ کجاست فروغ دو چشم ات. رمز این رو گرفتن ات چیست؟ سوگند که وجودم در التهاب است، آخر من جز تو کدامین سنگ صبور را دارم که با او نجوای سینه ام را بازگو کنم؟
من هیچ، این طفلانت را چه گویم که آرام گیرند؟ کجا همچون تو مادری یافت می شود؟ برگو ای بزرگ بانوی جهان، ای بی همتا.

***
زین پس بیابان های مدینه، چاه های کوفه، دل شب، و ناله های علی است که بر لوح تاریخ می ماند.
بانوی من....
یادت هست که در زیر کساء، حدیث عشق می خواندیم و عطر بهشت مشاممان را پر کرده بود. تو بودی و پدر و حسنین. و ما با نام تو جان گرفتیم. تو محور بودی و ما در گرد تو.
ای ریحانۀ ملکوت، این روزها که می گذرد، جای جای این خشت پر داغ، بر دل سوخته ام داغ می زند. گوشه های خاطره، گوشه های محبت، با تو بودن.

فاطمه جان، چادر خاکی ات بر سر زینب، جگرم را سوزانده است. بر دست هایش خیره می شوم و یاد دستان نحیف تو می افتم. چگونه تاب آوردی ضربه های غلاف شمشیر را.
این خشت های خام، با تو جلای بهشت داشت و بی تو رنگ خون. دیگر نمی خواهم که بی تو باشم.
بانوی من ....

 

نوشته شده توسط دوست عزیزم: آرمان

+ نوشته شده در  86/03/24      | 

 

باز ایام حزن تو شد
باز مدینه و یاد تو
باز آسمانیان بوی بهشت را گستردند
عطر یاس و نسترن در مشام جان هر دلداده
بوی حضور سبز توست
رنگ این حزن نمی‌دانم چرا مشکی نیست!؟
کبود است و نیل گون
ایام سخن از شکستگی دل و در و پهلوست
یاد دل شکستگی تو
چرا این چنین جگرسوز است؟!
یاد پهلوی شکسته را...
دگر هیچ نگویم
باز ایام هجر تو
باز یاد آن شب تنهایی
رفتنی چنین غریبانه!
در دل سیاه آن شب دلگیر
پروازی چنین خاموش
رفتی، اما با چه دل پُرخونی!
پرگشودی، اما با چه بال مجروحی!
دل بریدی، و چه دل‌ها با خودت بردی!
کجاست آن جسم مطهر و پاکت؟
حسرتی است که بر جان‌ها مانده
کجاست آن فرزند منتقم و خون‌خواهت؟
امیدی است که در دل‌ها مانده
ای سفیر سبز بهشت!
ای یگانه مادر پدر!
ای که چشم بستی به امید صبح ظفر
نظری کن که ما در غم تو
چشم انتظار، رسیدن صبح امیدیم.

 

نوشته شده توسط دوست عزیزم: Razi

+ نوشته شده در  86/03/24      |